مولای من .... مولای مهربانی ها

سالهاست صبح های جمعه ندبه گویان ،


با اشک ، مژه چشم هایم را آب و جارو می کنم ،


تا مگرقدمگاه تو شود


و در غروب غم انگیز چشمانم سمات را زمزمه می کنم .


و اشک حسرت می ریزم .


بیا تا در حریمت بیاسایم ,


با گریه هایت همنوا شوم،


سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گریه کنم و دانه های مروارید

چشمانت را در صدف نگهداری کنم .


ای سوار سبز پوش لحظه های من !


می دانم که روزی می آیی و پرستو های مهاجر را بر شاخسار آرامش ،

 ما وا می دهی ای خوب !


دیگر نمی توانم اشکهایم را ،


در چاه چشمانم اسیر کنم ،


باران اشکم را بر سجاده نیازم جاری می کنم که اشک ،


مهر استجابت دعاست .


ای زلال عصمت ، آتش معصیت در وجودم شعله ور است ،


بر من ببار و تطهیرم نما ،


بیا تا ایمان غرق گرداب گناه نشده

/ 1 نظر / 2 بازدید
ب‌آ‌ب ی

درست هنگامی که با شتاب به سوی تبعیدگاه زمین نزدیکی پرموی سیمرغ سیاه به رهایی‌ات می‌شتابد و در آن پیش از پایان تا بی‌پایان گهواره‌ات می‌شود و دغدغه‌ای بجا نمی‌گذارد مگر ستایش و نیایش و خشنودی و آفرین پروردگار پرموده را .... ... هان تو پرموده چرا پژمره‌ی بود و نبود کوه و کاه را دیده‌ای ترسان تو از بشتاب رود کرم اگر سوداگر ابریشم و بندیش بود عاشق نور شکفت پیله و بالیش بود کاش در بشتاب به سوی زمین اینبار گهواره‌ام باشد و بر شانه‌اش پیاله‌های ابرآلود نگاهم ببارد و ببارد و ببارد و .... آنقدر که زمین آسایان برای تکه نانی و ... از هراس و ترس موهوم گرسنگی به جان هم نیافتند و آرامش و امید در جان آفریدگان آفریدگار امرداد و جاودانه بماند. اما باور ..... شما باور را می‌شناسید و او را ندیده‌اید؟ پیدایش نمی‌کنم! اگر هر آن فرا برسد....!؟!؟ وای برما که نداریم باده‌ای از بی‌نظر بی‌نظر بازی چرا باور ندارند یک سرود جستجویت را می‌ستایم سپاس و 3 پاس